وبلاگ جدیدم در بلاگفا مدام به روز می شود. به آنجا سر بزنید:

http://homakabiri.blogfa.com/

نوشته شده توسط maandegaar در پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦ ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()
مثل اینکه فقط 2 روز مانده. روز به روزی که برایش کلی نقشه داشتم اما به قدری کار ریخته سرم که اصلا فراموشش کردم.
مثل اینکه فقط دو روز مانده به 23 آذر...
می خواهم کم کم اسباب کشی کنم از اینجا بروم به این آدرس:
www.homakabiri.blogfa.com
منتظرتان هستم
به من سر بزنید

نوشته شده توسط maandegaar در چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

تقدیم به پدرم، به خاطر صداقت سبزش

تقدیم به مادرم، به خاطر دست های آبیش

.

.

.

تقدیم به کودکی که هرگز زاده نشد

تقدیم به قشنگترین ...

و هزاران جمله دیگز که همه ما در ابتدای کتاب ها دیده ایم.

شاید خنده دار باشه اما یکی از آرزوهای کودکی من این بود که یک بار وقتی یک کتاب را باز می کنم، به من تقدیم شده باشه!

این جمله های اول کتاب اینقدر برای من مهم و تاثیر گذار بود که اول از همه سراغ آنها می رفتم و کلی هم سرشان فکر می کردم که چزا نویسنده کتابش را به این آدم تقدیم کرده. این آدم چه ویژگی داشته؟ چطوری می شه که من هم این ویژگی را داشته باشم تا یک نفر هم کتابش را به من تقدیم کنه؟

به نظر من خیلی کار ارزشمندیه که آدم نتیجه همه تلاش ها و زحماتش را دو دستی تقدیم یک نفر دیگر کند و هیچ منتی هم نداشته باشد.

من این کار رو که نکردم. یعنی نه توانستم و نه ژیش آمده، اما هنوز هم مثل بچگی هام آرزو دارم کتابی باشد که به من تقدیم شده باشد...

نوشته شده توسط maandegaar در شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

یکی از دوستان این شعر گونه را برایم اس ام اس زده بود...:

چه انتظار عجیبی!

تو بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت.

چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی.

فقط و نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...

***

توي راه به يك واژه فكر مي كردم: "حسرت"

هميشه هست و نيست. هميشه حسرت داشته ها رو بيشتر از نداشته ها مي خوريم و بوده ها رو بيشتر از نبوده ها. چقدر عجيب و پيچيده است واژه هايي كه وارد حريم ما آدم ها مي شوند.

***

ديروز حسرت مي خوردم. حسرت همه داشته ها و نداشته هايم را و البته حسرت داشته ها را بيشتر از نداشته ها. كه اگر داشته ها را نمي داشتم، اكنون حسرتي نبود...

ديروز كه قدم مي زدم حسرت مي خوردم. حسرت روزهايي كه بودم و هيچ نكردم. روزهايي كه بودي و هيچ نكردم. روزهايي كه قرار است بيايند و بيايي و باز هم هيچ...

ديروز كه از خيابان ورزنده تا ميدان هفت تير را پياده گز مي كردم، حسرت مي خوردم، مي چشيدم و زير دندان حس مي كردم مزه تلخ حسرت روزهايي را كه بودي...

حسرت هم عجيب است مثل همه چيزهاي ديگر. مثل بودن، مثل نبودن، مثل همه چيزهاي ديگر.

***

هميشه هست و نيست... ‍"حسرت"

نوشته شده توسط maandegaar در دوشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٦ ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

یک واژه ای که همیشه برای ما یا لااقل برای من جای ابهام دارد «شادی» است. اصلا شادی یعنی چه؟ خوب است یا بد؟ یا هزار تا سوال دیگر...

من خیلی وقت ها به این کلمه فکر می کنم. به نظرم می رسد که ما معنی واقعی آن را فراموش کردیم. اصلا به نظر من معنی شادی در طول تاریخ تغییر کرده که تا این اندازه برای ما بیگانه و ناآشناست! می گویم ناآشنا چون واقعا در زندگی بسیاری از ما جایی ندارد و فراموشش کردیم. اگر این واژه فقط در حد همین چیزهایی بود که ما ازش استنباط می کنیم که مولانای شوریده نمی گفت:

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته است او

مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می آید...

امروزه روان شناسان و صاحبان علم در این حوزه می گویند که ما شادی در محیط کار را فراموش کردیم و نمی دونم یکی از راه های شاد زیستن فعال بودن است و ... اما با همه این حرف ها به نظرم شادی چیزی بیش از اینهاست. کاش یک روزی بتوانیم معنی واقعی «شادی» را آن طوری که بزرگان ادب و عرفان درک کردند، درک کنیم...

نوشته شده توسط maandegaar در سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

جلال در خسی در "میقات" اش می گوید:

بزرگترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده، با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمی خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته ای. و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی، از خواب به بیداری و از سکون به حرکت.

نوشته شده توسط maandegaar در پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦ ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

باز هم یک بازی فصلی اینترنتی راه افتاده و من هم از طرف دوست خوبم آقای کیائی عزیز دعوت شده ام. ياد دوران مدرسه و وضعيت افراد در آن روزگار اصلي ترين ماجراي اين بازي است. حالا من بايد برگردم به حداقل ۱۸ سال پيش! خودمانيم ها... سن و سالي از ما گذشته...

فصل صفرم:‌پيش دبستاني...

من پيش دبستاني و مهد كودك و آمادگي نرفتم. چون رسم نبود و فقط آنهايي كه مامان هايشان كارمند بودند مي رفتند اينجاها! من در اين زمان كه هم سن و سال هايم توي مهدهاي كودك و زير دست مربيان محترم آنجاها سپري مي كردند، مشغول زبان آموزي بودم. به طوري كه قبل از رفتن به كلاس اول و قبل از اينكه فارسي خواندن را ياد بگيرم، به انگليسي حرف مي زدم و مي خواندم و مي نوشتم! اين برگ برنده اي بود كه سال ها بعد يادم رفت كجا گذاشتمش! براي همين توي بازي باختم...

فصل اول:‌ ابتدايي...

اول ابتدايي مدرسه بنت الهدي صدر منطقه ۲ بودم. اوضاع خوب بود. سال دوم رفتم مدرسه وارثان نور كه هنوز هم از اسم اين مدرسه خيلي خوشم مياد. روي هم رفته دوران خوبي بود و من شاگرد اول مدرسه و بچه فعال و ...

فصل دوم: راهنمايي...

خوب نبود. هيچ وقت دوست ندارم دوباره به دوران راهنمايي برگردم. چون هم سن و سال خاصي است و هم برزخ! نه بزرگي و نه كوچك!

من يك بار از مدرسه اخراج شدم و بعد دوباره با كلي وساطت ثبت نامم كردند. بعد هم متحول شدم و شدم بچه مثبت و اندش! البته اين را هم بگم كه در تمام اين مدت شاگرد اوليم سر جايش بود و كارهاي شيطاني مانع از شاگرد اولي نشد! حتي در كل مدرسه... حتي با معدل ۱۹.۹۷!!!!

فصل سوم: دبيرستان...

ته بچه خوب بودم. الان افسوس مي خورم كه چرا آتيش نسوزوندم با اينكه قابليتش رو داشتم!! شاگرد اول، درس خون، زير و رو كننده كتابخانه! ديگه چي بگم؟ عاشق مسابقات شطرنج و حلال مسائل رياضي. البته اگر زيادي خود تحويل گيري شد معذرت مي خواهم. خودم هم مي گم كه كاش يه كم شيطنت كرده بودم!!!

از دوستان خوبم دعوت مي كنم كه دست به كار شوند و به اين چرخه بپيوندند: (ضمن اينكه خودم هم هر چي يادم اومد اضافه مي كنم...)

هادي نيلي:‌ http://www.hadinili.blogfa.com/

ليلا مصباح: http://lm64b.persianblog.ir/

نفيسه حاجاتي:‌http://nafisehinstanford.blogfa.com/

دكتر احسان: http://www.kaghazi.com/blog/blog.asp?code=54

مژگان: http://hengame.persianblog.ir/

نوشته شده توسط maandegaar در یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

این سومین باره

آره سومین بار

که نشستم و به لباسی که بر تن دارم نگاه می کنم و این کفشدوزک رو می بینم

یک موجود کوچولوی ریز قرمز پررنگ!

این سومین باره

آره سومین بار

که آروم روی مقنعه ام راه می رود و من با یک حرکت آروم انگشت سبابه دورش می کنم

نمی دونم چرا برمی گرده...

خودم به این چیزها می گویم «نشانه»!

اما نمی دونم راه رفتن یک کفشدوزک کوچیک برای سومین بار روی لباسم نشانه چیست؟

نوشته شده توسط maandegaar در سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

به خودم که می نگرم، می بینم آنقدر از تو دور شده ام که دیگر سواد نوشتنت هم پیدا نیست. هر چه دستم را سایه بان چشمان خسته ام می کنم، برهوت کویر است و دیگر هیچ.

خاک، دلش شکست از بس نباریده ای و ترک ترک تو را فریاد می زند. کجاست شهر نام های زیبایت که دمی بیاسایم؟

لیلاترین! مجنون تر از من بیدی نیست و بیدتر از من مجنونی؛ مگذار تلف شوم در برهوت آنجا که تو نیستی. از سجاده ام جز حسرت چیزی نمانده؛ کجاست ترمه آغوشت تا هیچگاه از سجده برنخیزم.

ابرهای سترون از گریه ام خواهند بارید. بگذار به دامانت بگریم که دامان شب، گنجایش اشک هایم را ندارد. دستانم نم دار گونه هایم نیست. خیس بارش پذیرش توست؛ بباران که سرافکنده تر از بیدهای مجنونم. گم شده ام در تاریکی بیراهه های دل. نگاهم کن که چراغی ندارم جز رخشندگی چشمان زلالت. به مهربانی ات سوگند، پشیمانم؛ ببین! شهر خیس شده زیر صداقت چشم های بارانی.

مهربان! می دانی که تاب عتاب ندارم؛ این بار هم دروغ هایم را بپذیر.

نوشته شده توسط maandegaar در شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

دوست داشتم برای جلال آل احمد یک یادداشت خوب بنویسم اما نشد. نمی دانم چرا. شاید چون آن بندی که در نظرم بود را در دفتری نوشته بودم که مدت هاست دست خودم نیست. نوشته های این مرد خیلی محکم و در عین حال سلیس است و شاید این همان دلیلی است که من دوست دارم نوشته هایش را دوباره و چندباره دنبال کنم. به جرات می توانم بگویم که کمتر نویسنده ای در عصر معاصر پیدا می شود که کتاب هایش تا این حد کشش داشته باشد.

کتاب خسی در میقاتش را بی نهایت دوست دارم. در عین سادگی به نکاتی اشاره کرده که هر بار که مرورشان می کنم به عینه آنچه را که گفته حس می کنم و همین حس خوشایند است که مرا راغب تر می کند.

کتاب مدیر مدرسه هم خیلی خوب است. چون توصیف ها و زبان قشنگی دارد. من کتاب نامه های جلال و سیمین را هم دوست دارم. شاید به دو دلیل: اول اینکه این همه سادگی بین این زوج برایم فوق العاده جذاب است و دیگر اینکه این کتاب بهترین و اولین هدیه ای است که از دوست بسیار خوبم گرفتم. به خودم می بالم که اولین هدیه من از جانب او یک انتخاب بی نظیره...

بقیه اش هم با شما. بروید و بخوانید و بعد حرف های من را نقد کنید یا ...

نوشته شده توسط maandegaar در سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

برای استاد بزرگ، پروفسور محسن هشترودی

به بهانه 14 شهریور، سالمرگ استاد مسلم ریاضیات

استاد در یکی از نوشته هایش اینگونه می گوید:

یک روز غروب در محوطه دانشگاه "پرینستون" آمریکا نشسته بودم تا اتوبوس سرویس دانشگاه بیاید و با آن به خانه بروم.

در آنجا نامه ای را که برایم رسیده بود به دستم دادند. وقتی بازش کردم در آن کارتی دیدم که به یک نظر، خط صادق هدایت را روی آن تشخیص دادم، روی آن این جمله نوشته شده بود:

"... انتظار کشیدم نیامدی، راهی همان راه شدم که می خواستم بروم. یا هو!"

هدایت با این یک عبارت، مرگش را به من خبر می داد و من با حسرت به یاد می آورم که قرار بود کمی قبل از آن تاریخ به پاریس بروم و هدایت را که دچار بحرانی عظیم تر و عمیق تر از گذشته شده بود، ملاقات کنم. شاید اگر رفته بودم فاجعه اتفاق نمی افتاد یا لااقل در آن ایام رخ نمی داد...

امروزه "یا هو" گفتن و دنیا را طلاق دادن به صورت دیگری در آمده است. دانایی بیشتر، بی اعتمادی بیشتر و احساس پوچی بیشتر و لاجرم نگون بختی بیشتر به بار می آورد. امروزه آن حد و حدودی که برای فرد در مقابل اجتماعش و برای اجتماع در مقابل افرادش باید موجود و برقرار باشد، وجود ندارد.

و...

اینها صحبت های استاد عالیقدر، پروفسور هشترودی است که خیلی کم درباره اش می دانیم و به جاست که برای زنده نگه داشتن یاد و افکارش کاری کنیم...

استاد شعرهای بسیار زیبا و تحسین برانگیزی هم دارد که از نظرها غافل مانده:

منحنی قامتم، تابع ابروی تست

خط مجانب در آن، طره گیسوی تست

یا در جای دیگر می گوید:

دل تابع منحنی ابروی تو است

عطفش همگی به خال دلجوی تو است

چون نقطه عطف، خارج از منحنی است

این مساله، پیچیده تر از موی تو است

این شعر هم بزرگترین دغدغه ذهنی من و خاطره این چند سال اخیر من است. این شعر ذهن من را با خودش می برد به آنجایی که...

من گله ز بخت خویش دارم

از دوست نمی کنم شکایت

چون منحنیم من، او مجانب

باری عجب است این حکایت

خواهیم به وصل هم رسیدن

اما به کجا؟ به بی نهایت؟

... به بی نهایت؟ کجاست بی نهایت ...؟

نوشته شده توسط maandegaar در دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

چند روزی است که دلم عجیب هوای قرآن خواندن به سرش زده!

این از آن بابت خوشحالم می کنه که خدا هنوز من را فراموش نکرده...

نوشته شده توسط maandegaar در شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

سال پیش در چنین روزی به دنبال بوی خوشت به میدان آزادی آمدم تا بلکه دمی-تنها دمی- در هوایی نفس بکشم که تو هستی. برایت نوشتم:

آمدیم

برایت گل آوردیم

اما تو نبودی...

حالا یک سال از آن تاریخ گذشته. نمی دانم گل هایی را که برایت پشت بوته های میدان آزادی گذاشته بودم دیدی یا نه!

اما امسال باز هم می گویم نمی آیی؟

هر چه زمان بیشتر بگذرد ما نادان تر می شویم و نمی دانیم برای آماده کردن زمین چه باید بکنیم. هر چه دیرتر بیایی ندانم کاری مان بیشتر می شود، نمی آیی؟

نوشته شده توسط maandegaar در سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

همه را برای تو می نویسم. همه جا به یاد تو و برای تو می نویسم.

گمان می کنم که اکنون شاعری بلند پرواز شده ام که تمام وجودم را در دو-سه خط یادداشت برای تو می نویسم. و هیچ چیز شیرین تر و زیباتر از این نیست که عصاره وجودی ام برای تو باشد.

نمی دانم که آن را می خوانی یا نه، اما به سان شاعر بزرگ و دوست داشتنی ام می گویم : راستی شعر مرا می خوانی؟

همین که پاره پاره های بی سر و ته ذهن آشفته ام فقط در وصف توست، برایم کافیست

درود بر تو ...

نوشته شده توسط maandegaar در دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()

این یکی از شاهکارهای جناب سعدی است. تقدیم به تو...

***

اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم
چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار ميگويد كه چشم از فتنه برهم نه
دگر ره ديده مي‏افتد بر آن بالاي فتانم
ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصائي
خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم
بدريائي در افتادم كه پايانش نمي‏بينم
كسي را پنجه افكندم كه درمانش نميدانم
فراقم سخت مي‏آيد وليكن صبر مي‏بايد
كه گر بگريزم از سختي، ‌رفيق سست پيمانم
مپرسم دوش چون بودي بتاريكي و تنهائي؟
شب هجرم چه ميپرسي كه روز وصل حيرانم؟
شبان آهسته مي‌نالم، مگر دردم نهان ماند
بگوش هركه در عالم، رسيد آواز پنهانم
دمي بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادي نميخواهم كه با يوسف بزندانم
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي‏آيد بمعني، از گلستانم

نوشته شده توسط maandegaar در شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران ()